تبليغاتX
ستاره


ستاره

کلی حرف...

روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد،

 خدا گفت :چيزي از من بخواهيد! هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد!

 سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.


و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي
دويدن.

يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.


در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت :

من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.

 نه بالي و نه پايي ، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.


و خدا كمي نور به او داد !

نام او كرم شب تاب شد !

خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد.

 تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت :

كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست، زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.


هزاران سال است كه او مي تابد، روي دامن هستي مي تابد،

 وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است

و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك

 بخشيده است !!!

نوشته شده در ساعت 18:23 توسط فاطمه کریمی فرد| |

 

روزی مریدی از استادش پرسید:

- «چه طور شد که مرشد عرفان شدید؟»

استاد در پاسخ گفت:

- «همه ی ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم. اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم. برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.

یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلوی من ایستاد. خواستم از جلوی من کنار برود…

دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه. حرکت دیگری کردم. او هم از من تقلید کرد…

شروع کردیم به آواز خواندن و هر روز حرکتی جدید انجام دادیم. مدام احساس می کردم حالم بهتر است. و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.

چند هفته گذشته بود که از وی پرسیدم: -استاد بگو چه باید بکنم؟

پاسخ داد: -اما من فکر می کردم تو مرشدی!!!»

همه ی ما می دانیم که چه باید بکنیم ولی همیشه منتظر ظهور نشانه ایم…

 

                                                     *****************

 

مردی ساعت های متوالی به تلاش پروانه ای برای خروج از پیله اش نگاه می کرد

پروانه توانسته بود حفره ی کوچکی در پیله ایجاد کند، اما بدنش بزرگتر از آن بود که از آن حفره بگذرد.

بعد از زمان درازی تلاش، به نظر رسید که خسته شده و بی حرکت ماند.

مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند:

با دقت پیله را باز، و پروانه را آزاد کرد. اما بدن پروانه مچاله و کوچک بود و بال هایش به هم چسبیده…

مرد همچنان پروانه را نگاه می کرد، امیدوار بود که هر لحظه یال های پروانه باز شوند و به پرواز در آید. اما هیچ اتفاقی نیفتاد!!!

پروانه بقیه ی زندگی اش را با بدنی مچاله و بال های به هم چسبیده گذراند. نمی توانست پرواز کند.

مرد نیکوکار نفهمیده بود که آن حفره کوچک و تلاش پروانه برای عبور از آن، روشی است برای ورزیده کردن بدن، و تقویت بال های پروانه.

گاهی کار طاقت فرسا، درست همان چیزی است که مارا برای رویارویی با مانع بعدی آماده می کند.

کسی که از این کار طاقت فرسا خودداری کند، یا کمک نادرستی بگیرد، هرگز نمی تواند به سوی سرنوشتش پرواز کند.

 

نوشته شده در ساعت 23:16 توسط فاطمه کریمی فرد| |

 دنيا وارونست  ...

 

 به سلام ها ديگر دل نمي بندم ...

 

 و از خداحافظي ها غمگين نمي شوم ...

 

 ديگر عادت كرده ام به تكرار يك نوشته :

 

            دوري و دوستي !

 

  يادمون باشه  ،

 

                     دنيا وارونست ...!!!

 

نوشته شده در ساعت 13:32 توسط فاطمه کریمی فرد| |

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ... به جز مداد سفید ... هیچ کسی به او کار نمی داد ... همه می گفتند : { تو به هیچ دردی نمی خوری } ... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید ... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد ... صبح توی جعبه ی مداد رنگی ... جای خالی او ... با هیچ رنگی پر نشد
نوشته شده در ساعت 0:11 توسط فاطمه کریمی فرد| |

  • نامت چه بود؟
    آدم
    فرزند؟
    بنویس اولین یتیم خلقت
    محل تولد؟
    بهشت پاك
    اینك محل سكونت؟
    زمین خاك
    آن چیست بر گرده نهادی؟
    امانت است
    قدت؟
    روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
    اعضاء خانواده؟
    حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
    روز تولدت؟
    روز جمعه، به گمانم روز عشق
    رنگت؟
    اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
    چشمت؟
    رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
    وزنت ؟
    نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ،نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
    جنست ؟
    نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
    شغلت ؟
    در كار كشت امیدم
    شاكی تو ؟
    خدا
    نام وكیل ؟
    آن هم خدا
    جرمت؟
    یك سیب از درخت وسوسه
    تنها همین ؟
    همین!!!!
    حكمت؟
    تبعید در زمین
    همدست در گناه؟
    حوای آشنا
    ترسیده ای؟
    كمی
    ز چه؟
    كه شوم اسیر خاك
    آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
    بلی
    كه؟
    گاهی فقط خدا
    داری گلایه ای؟
    دیگر گلایه نه؟، ولی ...
    ولی چه ؟
    حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
    دلتنگ گشته ای ؟
    زیاد
    برای كه؟
    تنها خدا
    آورده ای سند؟
    بلی
    چه ؟
    دو قطره اشك
    داری تو ضامنی؟
    بلی
    چه كسی ؟
    تنها كسم خدا
    در آ خرین دفاع؟
    می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا


نوشته شده در ساعت 11:7 توسط فاطمه کریمی فرد| |

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه

ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم !

صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ

که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست

مقصر دل دیوونه ی ماست

ما سرانجام ...

سرانجام گرفتیم به هیچ

راهی سفر به هیچستانیم

گله ای هست که از خود داریم

چاره ای نیست اگر انسانیم

درد ما مرگ تفاهم

غم ما کوچ محبت

غم ما از بیکسی مردن و رسوا شدنه

اینم از عاقبتش ، که تنها شدنه ...

 

نوشته شده در ساعت 11:9 توسط فاطمه کریمی فرد| |

صدای اب می اید ...

در حوض دلتنگی ام چه می شویی ؟

کمی اهسته تر ،

ماهی کوچک دلم را

                        در میان دستانت نمی بینی ؟!!!

 

نوشته شده در ساعت 19:35 توسط فاطمه کریمی فرد| |

خودت را

چنان بساز تا بتوانی بازیگر خوب و لایق این نمایشی باشی که

 قلم تقدیر در صحنه ی این زمین برای فرزند ادمی نوشته است .

 

 

                                                               دکتر شریعتی

 

نوشته شده در ساعت 21:14 توسط فاطمه کریمی فرد| |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدن ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و

                               شعر هایش بوی اسمان  گرفت...

 فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق  گرفت ...

 خدا گفت : دیگر تمام شد ...

دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود ...

 زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ...

                             و

 فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد ، اسمان برایش کوچک است .   

 

نوشته شده در ساعت 20:43 توسط فاطمه کریمی فرد| |

 کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر ، نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

 کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

 با محبت

 با وفا

 با مهربانیها نوشت

 کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

 کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت .

                               

نوشته شده در ساعت 22:12 توسط فاطمه کریمی فرد| |


:قالبساز: :بهاربیست: